متولد ماه سردم...شاید این سرما برای سیاهی رنگم تضادی زیبا نباشه...و شاید هم!
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند...

امروز تمام نوشته هایم را ورقی کردم تا باد ببرد...امروز دیوانه ام،شاید این بار تفاوت دارم شاید،من "شالوکاست" یک دیوانه ام،مرا آقای"شالو" صدا بزنید...ممکن است؟
امروز خندیدم خیلی برای احمق بودنم برای اینکه حرفهایم باد گونه است و باد فقط میخواندش...بگذریم
امروز هوا خوب است...خورشید برای اولین بار چشمکم زد،انگار تاییدم میکند،دوستش دارم جمله ایست که زیاد تکرارش میکنم،چه سود که بی مزه است و گاهی بدمزه...خنده شیرین است به شرط اینکه بر آب نخندی!
دیوارهای اتاقم را مشکی کردم ولی رنگ چشمانم مشکی نشد،سوال سختی ست جوابش را نمیدانم ولش کن...سیب خوردم دیروز با اینکه دلم موز میخواست،اشکال نداره هر دو تاشون زردن...
تو خوبی شالین؟
اوه معرفیش نکردم شالین شبیه من است،دیوانه است اما نه به اندازه من...ما سه نفریم تو این اتاق که هر کدوممون یه جوریم...نفر سوم شاسوساست، دوست داره شبیه من باشه،خوب چه کند دیوانه است...
اینجا نسبت به اتاقهای دیگر کمی بزرگتر است،من که راضی ام...راستش اسم این تیمارستان رو یادم نمیاد،آخه منو وقتی آوردن تو خواب بودم.
شاسوسا بشین دارم زِر میزنم، اه اگه این بذاره می نویسم، بی شعور مدادامو کردم تو دماغش داره واسه من ادا در میاره...شالین پسر خوبیه!
رئیس این تیمارستان که مثل پنگوئن می مونه،مرتیکه پر روح قیافش مثل قاشق می مونه واسه ما ادای چنگالو در میاره...
خوب فکر میکنم که همه چیزو در مورد اوضاع جدیدم بهتون گفتم...بدک نیست...میگذرونیم.
دیروز خواب خدا رو دیدم،هر چقدر من بدم اون خوبه،هر چقدر من گناهکارم اون بخشنده است،چیزی ندارم بهش بگم جز اینکه دوستش دارم...راستش دلیل اصلیم برای تغییر خودشه(منظورم خداست)
پی نوشت1:بگذارید که در خدمت سکوت و آرامشی درونی باشیم،آرامشی به جانب درون و شفایی درونی
پی نوشت2: واسه غصه نخوردن بهتره که مشغول باشی،به چی... نمیدونم(اینو از تو یاد گرفتم)
پی نوشت3: عام ها هیچ وقت سایه اشان نقش دیوار نمیشود...تاریک ترین ساعت شب،ساعت قبل از طلوع آفتابه.